close
تبلیغات در اینترنت
سایت عاشقانه شش لاو

سایت عاشقانه 6لاو

ارتباط از طریق یاهو مسنجر
1
ابزار سایت عاشقانه 6لاو
1
جوکستان شش لاو

عضویت درخبرنامه

به سایت عاشقانه 6لاو خوش اومدید

سایت عاشقانه 6لاو
سایت عاشقانه 6لاو

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

رمان عاشقانه ما عاشقیم
بازديد : 4400

داستان کوتاه ” شرط عشق ”
بازديد : 329

شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید.


زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.

مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.


موضوع: داستان های زیبا,داستان های زیبای عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,

داستان پیر مرد عاشق
بازديد : 305

پــــیــرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم


موضوع: نوشته های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,

داستان غم انگیز عاشقانه
بازديد : 377

 

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم…

ارسال شده توسط :araz2013 کاربر 6لاو

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,,
تمامی حقوق مطالب برای این سایت محفوظ میباشد و کپی برداری از قالب حرام بوده . قالب طراحی شده توسط: سایت عاشقانه 6لاو
جوک های جدید
عکس عاشقانه
قالب وبلاگ
فروشگاه اینترنتی دایان شاپ
محل تبلیغات شما