close
تبلیغات در اینترنت
سایت عاشقانه شش لاو

سایت عاشقانه 6لاو

ارتباط از طریق یاهو مسنجر
1
ابزار سایت عاشقانه 6لاو
1
جوکستان شش لاو

عضویت درخبرنامه

به سایت عاشقانه 6لاو خوش اومدید

سایت عاشقانه 6لاو
سایت عاشقانه 6لاو

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

دلنوشته کاربران
بازديد : 420

دلنوشته کاربران

 

چشم هایم را به بیمارستان می برم...
نمیدانم چه مرگشان شده...هرشب در خواب...جایشان را خیس میکنند

ارسال شده توسط : Akram77 

■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■   سایت عاشقانه 6لاو ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■

لعنت به من چه ساده دل سپردم
لعنت به من اگرواسش میمردم
دست منوگرفت و بعدولم کرد
لعنت به اون کسی که عاشقم کرد

ارسال شده توسط : AvA

■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■   سایت عاشقانه 6لاو ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■
شعور اگه خریدنی بود

من حاضربودم برای بعضیاازجیب خودم مایه بذارم

ارسال شده توسط : Maziar

 

■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■   سایت عاشقانه 6لاو ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■
بعضیا مثه دسته صندلیه سینما میمونن....
معلوم نیس ماله توئه یابغلیت

 

ارسال شده توسط : Mahsa154

 

■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■   سایت عاشقانه 6لاو ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■
بخشیدن بعضیا برای من کار آسانی ست.....
 اما اینکه بخواهند دوباره به آنها اعتماد کنم....
داستان کاملا متفاوتی ست

 

.

.
خدایاااااااااا

میبینی زندگی مارو

شده ساعت دیواری

همش تکرارو تکرارو تکرار

ارسال شده توسط : Maryam-r

■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■   سایت عاشقانه 6لاو ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■
تو دنیا دونفرباش
یکی برای خودت
یکی برای دیگری
برای خودت زندگی کن
برای دیگری زندگی باش

ارسال شده توسط :sajjad

شما هم میتوانید مطالب خود را از این قسمت (کلیک کنید)برای ما ارسال نمایید

 

 

 


موضوع: نوشته های عاشقانه,جملات احساسی و عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,

داستان عاشقانه ميخوام بهش بگم
بازديد : 546

داستان عاشقانه ميخوام بهش بگم

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

 

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,,

داستان زیبای عشق چیست؟؟؟
بازديد : 549

داستان زیبای  عشق چیست؟؟؟

عشق چیست؟؟؟

هیچکس جوابی نداد...

همه ی کلاس یکباره ساکت شدند"

همه به هم نگاه میکردند

ناگهان دریا یکی از بچه های کلاس آروم

سرش رو انداخت پایین در حالی که
اشک تو چشاش جمع شده بود.

دریا سه روز با کسی حرف نزده بود...

بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید.

بغض دریا ترکید و شروع کرد

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,,

داستان آموزنده از شیوانا “تحمل درد عشق”
بازديد : 463

تحمل درد عشق

 

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید

که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.

شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد…

شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کرد

و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده

و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است !

شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خودحفظ کرده بود

و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند

باید برای همیشه باعشقش خداحافظی کند.

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,

داستان کوتاه ” شرط عشق ”
بازديد : 333

شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید.


زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.

مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.


موضوع: داستان های زیبا,داستان های زیبای عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,

داستان بسیار زیبا و خواندنی ” نهایت ابراز عشق ” حتما بخوانید
بازديد : 496

داستان عاشقانه  نهایت ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد

 

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: داستان های زیبا,داستان های زیبای عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,,

داستان کوتاه عاشقانه
بازديد : 511

داستان عاشقانه

 

وقتی  ۱۵ سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ،


صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی


وقتی که ۲۰ سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ،


سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی


انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی

 

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,,,

می خوام بفهمی چقدر عاشقت بودم . . . !
بازديد : 365

می خوام بفهمی چقدر عاشقت بودم . . . !



دختر : شنیدم داری ازدواج میکنی . . . مبارکه ! خوشحال شدم شنیدم . . .

پسر : ممنون . . . انشالله قسمت شما !

دختر : می تونم برای آخرین بار یه چیزی ازت بخوام ؟!

پسر : چی می خوای ؟

دختر : اگه یه روز صاحب یه دختر شدی می شه اسم منو روش بذاری؟

پسر : چرا ؟! می خوای هر موقع که نگاش میکنم . . . صداش می کنم . . . درد بکشم ؟!

دختر : نه  . . . !!

آخه دخترا عاشـــــــق باباهاشون می شن ..
 
می خوام بفهمی چقدر عاشـــــقت بودم . . . !


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,

داستان عاشقانه
بازديد : 347


 دختر از دوستت دارم گفتن هر شب پسره خسته شده بود

یک شب وقتی براش اس ام اس اومد بدون اینکه بخونه موبایل رو زیر بالشش گذاشت و خوابید

فردا صبح مادر پسره به دختره زنگ زد و گفت:پسرم مرده...!!!

دختره شوکه شد و چشمش پر از اشک شد

بلافاصله سراغ اس ام اس دیشب رفت ...

پسره نوشته بود:سلام عزیزم!

تصادف کردم به زحمت خودمو رسوندم دم در خونتون...

لطفا بیا پایین میخوام برای اخرین بار ببینمت...!!!

"خیلی دوستت دارم"


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,

داستان خیانت در عشق
بازديد : 1209

"داستان

صدای بوق زنگ...بوق...بوق... 

دختر: توروخدا قطع نکن...میدونم من بد کردم... من کم اوردم... من رفتم با یکی دیگه... اشتباه کردم... حالا دردمو به کی بگم... چرا حرف نمیزنی... الو؟

پسر: چیزی نگو پیشم نمون حتی به لحظه دیگه... خبر اوردن که قلبتو دادی به کسی دیگه... یادته زیر بارون باهاش میخندیدی اروم... میگفتی رویا داری میخواستی باشی با اون... اره خبر اوردن که دلت پیشش گیره... واسه اونی که دوستش داری دلت میره... اخه چرا رفتی تو از کنارم خیلی اسون... منو این گوشه ها گذاشتی خیلی داغون... ها؟
حالا بگو کی میخواد مثل من یادت باشه... کی میخواد تا اخره عمر یارت باشه... تو یه دختری هستی که همه ی دل ها دستته... کیه مثل من که شبها دلواپسته... ها؟... زیر بارون تو خیابون گل دعوارو کاشتی... خیلی ممنون از اینکه تو هوامو داشتی... نه باید بری از جلو چشام گم بشی... سخته ببینم تو بغل غریبه ها خوشی...
سرنوشت خط میزنه هرچی شانس بده... سرنوشت مارو جدا کرد این شانس منه؟... سمت هر بی گناهی و عاشقی میره... اخه نازم گلم تو بگو رسم عاشقی اینه؟... باوجودت شاد میشم من دلمو نمیگم... تو که میدونستی به کسی من دلمو نمیدم... چرا همه ارزوهامو تو سراب کردی؟... خودتو پیشه منو بقیه خراب کردی...
دستام سرد شده دیگه... ضزبانم تنده... دلم ساده ساکت تورو از یادم برده...یادته بهم میگفتی دوست دارم اونم خیلی راحت؟... حالا بگو چی میخوای بهم بگی بی لیاقت... ای خدا بشکنه این دست انسان... بگو دیگه واسه کی ریختی اشکه تمساح؟...
بگو کیو میخواستی همون خوشگله دیگه...؟
تو مایه پایه میخواستی...اره... مشکلت اینه... 

صدای بوق اشغال...بوق...بوق...بوق...


برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

داستان عاشقانه دلی که شکست
بازديد : 537

Romance heart failure

داستان از جایی شروع میشه که

جواد و نسرین توی چت روم با هم اشنا میشن.بعده معرفی  سن و اسم که نسرین ۲۳ ساله بود و جواد ۱۸ ساله.جواد به نسرین میگه جک بگم نسرین میگه بگو بعد جواد چنتا جک میگه و نسرین میخنده.بعد جواد به نسرین میگه تو بلدی جک بگی مارو بخندونی

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,

داستان کوتاه چشمان مادر
بازديد : 470

داستان کوتاه چشمان مادر

چشم هایش عکس چشم عاشقانه

 

ﻣﺪﯾﺮ : ﭘﺴﺮ ﺷﻤﺎ ﺍﺧﺮﺍﺟﻪ !
ﭘﺪﺭ: ﺍﺧﻪ ﭼﺮﺍ؟ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﭘﺪﺭﺵ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻧﻢ

ﻣﺪﯾﺮ : ﺷﺮﻡ ﺍﻭﺭﻩ ! ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﺎﺭﯾﻢ ﻫﺮﮔﺰﺑﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﭘﺪﺭ: ﻣﺤﺾ ﺭﺿﺎﯼ

ادامه داستان  چشمان مادر در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,

دلنوشته چقدر زود گذشت اون همه دوست داشتن ها . . .
بازديد : 402

 

ساعت شنیــه رو میز اتاقم و برمیگردونم و بهش زل میزنم و بهت فکر میکنم

 

انقد دوســـــ دارم الان بارون می اومد و منم بیرون بودم

 

انقد دوســ دارم یه چتر مشکی مردونه دستم بود و دستمو دورت حلقه میکردم

 

و زیر بارون که هزار بار زیرش با هم قول و قرار گذاشتیم راه میرفتم

 

به ادامه مطلب مراجعه کنید

 


موضوع: نوشته های عاشقانه,دلنوشته های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

داستان با عشق مادرو پسر
بازديد : 391

ﭘﺴﺮ 16 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ
18 ﺳﺎﻟﮕﯿﻢ ﭼﯿﮑﺎﺩﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؟
ﻣﺎﺩﺭ: ﭘﺴﺮﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻧﺪﻩ
ﭘﺴﺮ 17ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪ ﺷﺪ،ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩ،ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﭘﺴﺮﺕ
ﺑﯿﻤﺎﺭی ﻘﻠﺒﯽ ﺩﺍﺭﻩ . ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻡ
ﻣﻦ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ...؟ ! ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ . ﭘﺴﺮ ﺗﺤﺖ
ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ
ﻫﻤﮥ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ 18 ﺳﺎﻟﮕﯽِ ﺍﺵ ﺗﺪﺍﺭﮎ
ﺩﯾﺪﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ
ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﺷﺪ ....
ﭘﺴﺮﻡ ؛ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ
ﭼﯿﺰ ﻋﺎﻟﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻩ،ﯾﺎﺩﺗﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﭼﯽ ﮐﺎﺩﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ؟
ﻭ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﭼﻪ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺪﻡ ! ﻣﻦ ﻗﻠﺒﻢ ﺭﻭ
ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺩﻡ،ﺍﺯﺵ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﮐﻦ ﻭ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ ♥
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﻗﻠﺐِ ﻣﺎﺩﺭﻭ ﻋﺸﻘﺶ
ﻧﯿﺴﺖ...


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,

داستان عاشقانه سام و مولی
بازديد : 406

سام و مولی به این میگن یه عشق واقعی

هر کی میخواست یه زندگی عاشقانه رو مثال بزنه بی اختیار زندگی سام و مولی رو بیاد می اورد.یه زندگی پر از مهر و محبت.تو دانشگاه بصورت اتفاقی با هم آشنا شدن ،سلیقه های مشترکی داشتن ،هر دو زیبا ،باهوش و عاشق صداقت و پاکی بودن و خیل زود زندگی شون رو تو کلیسا با قسم خوردن به اینکه که تا اخرین لحظه

 

برای خواندن ادامه ی داستان به ادامه ی مطلب بروید .


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,

داستان واقعی عاشقانه آرام و آتوسا
بازديد : 1163

داستان واقعی عاشقانه آرام و آتوسا

  هفده سالم بود . تا این سن جرات حرف زدن و هم صحبت شدن با هیچ دختری رو نداشتم ، بحث ترس از اونا نبود بحث خجالت کشیدن و یه جورایی معذب بودن بود . تو مهمونی هایی که دخترا بودن کلا یا سرم پایین بود یا اصلا نمیرفتم . کلا بگم تا ۱۷ سالگی دختر ندیده بودم . و اصلا نه همبازیشون شده بودم و نه از روحیات و خواسته هاشون با خبر بودم.


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,رمان های جدید,داستان های زیبا,
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,

داستان عاشقانه زیبا و غمگین
بازديد : 322

من و محمد چند سال پیش با هم آشنا شدیم .

محمد تاجر فرش بود

ما خیلی زود با هم ازدواج کردیم

ماجرا از اینجا شروع شد که یک روز تلفن زنگ زد


ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,

داستان زیبای پالتو
بازديد : 334

داستان زیبایی

 

یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند 
جلوی ویترین یک مغازه می ایستند

 

ادامه داستان در ادامه مطلب

 

ارسال شده توسط :araz2013 کاربر 6لاو


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,

داستان عاشقانه زیبا و غمگین
بازديد : 374

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

 

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,

داستان زیبا
بازديد : 414

 

 

رفتم نشستم کنارش گفتم :

برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی ؟

گفت : بفروشم که چی ؟ 

ادامه داستان در ادامه مطلب

 


موضوع: نوشته های عاشقانه,جملات احساسی و عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,

داستان رمانتیک
بازديد : 407

 

داستان عاشقانه

 

دخترخاله و پسرخاله ای بودن که از بچه گی با هم بزرگ شدن و اسمشون رو هم بوده واسه ازدواج دختره اسمش مریم بوده پسره هم جواد ، جوادو مریم خیلی همدیگه رو دوست داشتن جوری که هر روز باید همدیگه رو میدیدن جواد همیشه مواظب مریم بود و اگه کسی مریمو اذییت می کرد

 

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,

ساده اما عاشق
بازديد : 378

 

داستان زیبا و عاشقانه

 

از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه‌ی بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند.از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آن‌ها آشنا شدم.

 

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,
تمامی حقوق مطالب برای این سایت محفوظ میباشد و کپی برداری از قالب حرام بوده . قالب طراحی شده توسط: سایت عاشقانه 6لاو
جوک های جدید
عکس عاشقانه
قالب وبلاگ
فروشگاه اینترنتی دایان شاپ
محل تبلیغات شما