close
تبلیغات در اینترنت
سایت عاشقانه شش لاو

سایت عاشقانه 6لاو

ارتباط از طریق یاهو مسنجر
1
ابزار سایت عاشقانه 6لاو
1
جوکستان شش لاو

عضویت درخبرنامه

به سایت عاشقانه 6لاو خوش اومدید

سایت عاشقانه 6لاو
سایت عاشقانه 6لاو

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

داستان عاشقانه هجوم ناخوانده یک یاد
بازديد : 342

هجوم ناخوانده یک یاد
سایت عاشقانه ,6لاو
با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار می شوم.
حوصله جواب دادن ندارم. شماره ناشناس است و از اینکه باز هم با یکی دیگر اشتباهی گرفته شده باشم اعصابم به هم می خورد.
نمی دانم چرا، اما شماره های ناشناس را دوست ندارم!
تنها شماره ای که برایم آشناست شماره ژینانو است.
آره ژینانو!
دختری با موهای قهوه ای که ولایت بی آب و علف درونم را به یکباره بهشتی کرد پر از وجود. ژینانویی که صبح یکی از روزهای سرد زمستانی با کوله باری از برف از دامنه کوه های سر به فلک کشیده پشت شهر نمایان شد!
البته ژینانو هیچگاه بهم زنگ نزد و هیچ گاه هم بهش زنگ نزدم، اما خوب شمارش آشنا بود!! انگار سلول های پوسیده مغزم در نبردی خونین آن شماره را به یغما برده بودند که هر لحظه با احضار یادش، غرور نکبت بارشان را به رخم می کشیدند.
روزها سپری شد، اما یادی که بر بهشت برینم امید داده بود، خود تسلیم آوردگاهی شوم و برزخی از تصویرهای لعنتی شد!........... آن روز را خیلی خوب یادم مانده است.
برف رخساره ابرها را پوشانده بود و سپیدی بود که تاریکی یک دنیای کثیف را به نبرد طلبیده بود. صبح زود بیدار شده بودم و برای رفتن به دانشگاه آماده می شدم.
قرار بود ژینانو هم بیاید.
 با هم سوار تاکسی شدیم. راننده تاکسی با مردی که جلو نشسته بود مشغول بحث در مورد معنای «میل» در فلسفه دلوز بودند! چیزی از بحث هایشان نمی فهمیدم.
اما ژینانو خوب می فهمید و هم او بود که برایم از دلوز گفت! مردی که بغل دست من نشسته بود کاپشنی سبز رنگ بر تن داشت و تسبیحی در دست گرفته بود و یکی یکی دانه های تسبیح را پرت می کرد بیرون و می گفت الله اکبر!
با صدای ترمز تاکسی به خودم آمدم.
دختری که بغل دستم نشسته بود پیاده شد!! و کمی آنطرف تر دختری با مانتوی قهوه ای، روسری قرمزی به سر و کتابی به دست سوار شد
. مرد بغل دستیم دانه های تسبیحش را تمام انداخته بود بیرون و بند تسبیح را بین دندانهاش این ور و آن ور می کرد! ناخودآگاه نگاهم را به دختر دوختم! بدون مقدمه بهم گفت چته آقا؟! آدم ندیدی؟! با خونسردی گفتم چرا اتفاقا یکی چند دقیقه پیش پیاده شد!! سر کارگر جنوبی پیاده می شم. ژینانو هم پیاده میشه و کرایه دو نفر را به راننده میدم. قبل اینکه در را ببندم دخترک داد میزنه نمی خواد پسرک بی شعور! پولت را نگه دار برای ..... نمی دانم در مورد چی حرف میزنه! اصلا نمی دانم یه دفعه ای از کجا پیداش شد؟! با دستهام روسری قرمز ژینانو را درست می کنم و سیگاری برایش روشن می کنم! گلوله ای از برف درست می کنم و از پشت محکم می کوبم به سرش! برمی گرده و با صدای بلند میگه آقای محترم مگه مریضی! خودت خواهر مادر نداری یه ساعته افتادی دنبال من! صدای خنده های ژینانو کمی جلوتر از عصبانیتم کم می کنه! روی نیمکتی توی ورودی پارک لاله نشسته و سیگار در دست محکم پاهایش را روی برف ها می کوبه و میگه کثافت کثافت! من دیگه نمی تونم ادامه بدم! نمی دونم در مورد چی حرف می زنه. آخه من که کاری نکردم. میرم بغل دستش بشینم که با فریادهای پسرکی لاغر با موهایی قهوه ای و کاپشنی سبز بر تن به خودم میام! آقای محترم این همه جا اومدی درست روی من می شینی! آخه مگه مریضی آقا! برو گمشو تا دهنتو سرویس نکردم! کاپشن سبزم را برمی دارم و کمی آنطرف تر می نشینم! ژینانو دست در دست آن پسر به طرف بالای پارک می رود! دیگه دارم دیوانه می شم. نمی دونم باید چکار کنم. می افتم دنبالشان. کمی بالاتر ژینانو تنها ایستاده و با دست روسری قرمز رنگش را درست می کند. با اعصاب داغون می رم طرفش و داد می زنم ژینانو؟ اخه این چه کاریه با من می کنی؟! ژینانو به طرف من برمی گرده و فقط یک کلمه می گه: بی شعور! بعد هم راهش را می گیره و میره! چند متر آن طرف تر با پسرکی با کاپشنی سبز رنگ قهقه ی شادی سر میده!  دیگه واقعا دیوانه شده ام. نمی دانم چه گناهی کردم، اصلا چه بدیی در حق ژینانو کرده ام که اینگونه آزارم میده! کاپشن سبز رنگم را از تنم بیرون میارم و میندازمش روی شونه هام. سیگاری روشن می کنم و لعنت می فرستم به آن روز سرد زمستانی که آغازگر به تعفن نشستن ذهن بیمارم بود، لعنت می فرستم به هر چه سپیدی، به هر چه قرمز، به هر چه قهوه ای حتی یک مانتوی قهوه ای هم، حتی روسری قرمز رنگ! لعنت می فرستم و افسوس می خورم، افسوس می خورم که چقدر ساده ظلمت و تاریکی را به پای یک سپیدی شوم قربانی کردم، افسوس می خورم به پاییزی که قربانی یک برف سپید اما سنگین زمستانی شد!
لعنت می فرستم و افسوس می خورم، افسوسی با طعم سیگار و حلقه های دودی که بالای سرم محو می شوند!!

موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تمامی حقوق مطالب برای این سایت محفوظ میباشد و کپی برداری از قالب حرام بوده . قالب طراحی شده توسط: سایت عاشقانه 6لاو
جوک های جدید
عکس عاشقانه
قالب وبلاگ
فروشگاه اینترنتی دایان شاپ
محل تبلیغات شما